خواب‌های نیمه رنگ

کاش هرچی می‌نوشتم، شخصیت‌هاش از توی متن‌ بلند می‌شدن، برفِ لباس‌هاشون رو می‌تکوندن.

خواب‌های نیمه رنگ

کاش هرچی می‌نوشتم، شخصیت‌هاش از توی متن‌ بلند می‌شدن، برفِ لباس‌هاشون رو می‌تکوندن.

خواب‌های نیمه رنگ

اینجا، کنج خلوت اقیانوس، اما بازهم شلوغ. انگار دیگر اقیانوس هند هم نمی‌تواند، انگار پُر شده است، انگار ماهی‌ها هم مثل ما گله می‌کنند، مثل ما سر قلم‌هاشون شکسته است.

نویسندگان

مهربون‌های جام به‌دست

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۴۹ ب.ظ

مهربون باشه، خوشگل‌م باشه؛  فقط کار بقیه رو واسه نداشتنش سخت‌تر می‌کنه! 

  • علی اعجاز بلوچ

م. ن

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۸ ب.ظ

منیر نور رفیقم جایی نوشته بود:

"مرچاں جاھے پہ گریوگءَ نہ رسیت 

مرچاں مردم ھوں دل دلءَ چیر اَنت". 


  • علی اعجاز بلوچ

یک روستا، یک رویا

شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ

همیشه صبح‌ها دوست‌دارم،   تصوری از پنجره‌ای را زیر درختی. این پنجره آبی رنگ است، برای اتاقی نامرئی است، که فقط پنجره‌اش پیداست، که تنظیم شده، چراغی و گلدانی رویش گذاشته‌اند. چراغ یک نور زرد قشنگ به شیشه‌ای پنجره می‌تابد. حس می‌کنی پشت شیشه را روز سرد بارانی در زمستان با آبرنگ زردی نقاشی کردن. 

زیر این درخت سبز بزرگ بجز اتاق نامرئی و پنجره مرئی یک تاب نیز آویزان است، دیگر هیج نیست، فقط یک صحرای درندشت که فقط و فقط چمن سبز است و از دور کوه‌های بلندی که برف رویشان نشسته پیدا هستن! 

اینجا همیشه صبح است، همیشه خنک و همیشه نم‌نم باران. فقَط گاهی نم قطع می‌شود، زنگین کمانی شکل می‌بندد و پری‌های زردپوش کوچکی که آهسته بال میزنند و پرواز را شعر می‌خوانند. 

انگار آنجا کسی هست که می‌شود برایش شعر خواند. 


آه..  رویای من، رویای من.   نمیدونم از روزی که اسم "هوشُمب" به گوشم خورده حس می‌کنم همچین جایی است!  با آنکه می‌دونم این فضا و دشت مال دامنه‌های رشته‌کوههای آلپ در سوییس است و دشت‌های آمریکای شمالی در تابستان‌ها. 

ولی من چنین تصوری را می‌خواهم دنبال کنم. گاهی زل زدن به چشمی کافیست تا دریچه بهشت را بگشاید. 

شاید یه روز اگه شانس میسر کرد، عکس هوشمب را ببینم و منتشر کنم. 


*هوشمب یک روستا در منطقه دشتیاری و بخش پیرسهراب است. یا شاید هم بخش‌شون پلان باشه. 


  • علی اعجاز بلوچ

عطرها و خورشید

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ب.ظ

         


                                «یادت هست ورودی جلسه امتحان ناخودآگاه چشم در چشم هم شدیم؟! اون روز آخرین تیر از ترکش رها شد و من بعدش تو شدم» 

                       یک اسم، یک عشق و یک ابدیت... 


روزی وقتی از خواب بلند شده‌ام، ناخودآگاه احساس می‌کنم که عطرش رو حس می‌کنم،
سراغ همین وبلاگ می‌آیم و می‌بینم قلبم گواهی‌اش حقیقت بوده.  فقط چندتا سوال، یادآوری چندتا خاطره و تحقق یک ابدیت! 
  • علی اعجاز بلوچ

افق دریا، خانه‌ی خورشید

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ب.ظ

این ماه هنوز شروع نشده بود که چیزی درونم سنگینی می‌کرد، به روال همیشگی هیچ برنامه و تفکر مدون و جدی برای آینده‌ام ترسیم نکرده بودم و نداشتم، فقط فکرش بود به عمل نمی‌رسید، اما نمی بریدم، یه امید واهی بود که میگفت باز روحیه میگیری و یه جا آغازش میکنی. 


دوشب فکر کردم، شب دومی انگار قضیه خیلی جدی بود، گفتم صبح که از خواب بیدار شدم حتما عملی‌ش میکنم. صبح هشت بیدار شده بودم ، چای رو آروم خوردم، بلند شدم، گوشی رو برداشتم و به شماره‌ای زنگ زدم. سریع گفت بیا و از همین لحظه استخدام هستی. 


از مسیر که داشتم میرفتم به حجره یه رفیق شفیق سر زدم، گفتم روز مهمی است، حدس بزن چی شده، حدس بزن کجا میرم! کمی فکر کرد و گفت؛ داری میری خونه‌ی نامزدت؟!  گفتم اه، تو چرا همیشه فکرت درگیر زن و دختراس، یه چیزِ مهم البته کمتر مهم‌تر از دیدن حمیرا! اینکه این اگه برام مهمه بازم بخاطر حمیراست.  گفت فهمیدم دیگه. و گفت که میرم کجا و برای چه‌کاری.  العان اونجا هستم و کارم یه خرده وقت بر و سنگینه، اما شلوغ است و خودش یه دنیایی خاصه.  با حقوق پایه شروع کردم، اما خدای بزرگی دارم، رییس خوبی دارم، کارم مستعد پیشرفت است، محل کارم فرصت‌های خوبی داره و اینکه به امید خدا آینده‌ای خوبی داره. گاهی آدم خیلی دیر بزرگ میشه، خیلی دیر جدی میشه، این مختص اونای است که مطمئن‌ن نه فرصت بچگی داشتن و نه فرصت نوجوانی. سوختن و از هرآغازی میترسن. 


قدیمیا میگفتن آدم دوتا زندگی با دوتا شانس داره، یکی تنها شانس خودش است و دومی شانس خودش با شانس زنش. العان میخواهم ببینم شانس دوتامون چقدر برامون در چنته داره. 

دعای همه شما رو خواهانیم. 

  • علی اعجاز بلوچ

نورهای شیشه‌ای

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ق.ظ

وقتی زندگی به قول پوشکین یک توفیق اجباریست... 

  • علی اعجاز بلوچ

نمای داخل یک پنجره سفید

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ
خورشید از فراز شرق برخاسته، دنیا و موجودات‌ش بی‌توجه به هم با ده‌ها میلیارد عدد برخاسته‌اند که بجنبند تا زنده بمانند، من و تو فارغ از اینکه در دوخانه آن‌طرف‌تر مان چی‌میگذرد نیز در این جنبیدن‌ها برای زنده‌ مــاندن نیز شریک ایم. 
در یکی از همین خانه‌ها، دریکی از همین نقطه‌های جهان «دونفر» مثل میلیون‌ها نفر دارن درباره‌ی همین چگونگیِ کیفیتِ جنبیدن‌هایشان برای زندگی حرف می‌زنند. جنّ من خانم «سورامیل» نازنین؛ مکالمه آن دو جنبندگان خدا را برای من پخش مستقیم کرده‌ان و بنده هم یادداشت کرده‌ام، خب شما دوستان را نیز از محتویات آن آگاه خواهم کرد:

*** *** ***

[نشانه علامت  «-» برای مرد و  «+» برای زن است] 

-تو از کجا میدونی کسی مثل من می‌تونه برات دوست خوبی باشه؟ 
+خب هرکسی باید یه دوست داشته باشه، منم تورو دارم. 
-یعنی شانسی؟ 
+تقریبا شانسی :)) 
-ولی توکه شوهر داری؟ 
+اینطور بهتر نیست به‌نظرت؟! 
-دردسرش که کمتره؟ :)) 
+یعنی دردسرام رو دوست نداری؟ 
-پس چرا میگی اینطور بهتره؟ 
+خب راحت میتونم بیام پیشت، آزادترم، کسی رویم حساس نیست. 
-منم به‌خاطر همین میگم دیگه! کسی که بهش حساسن، کسی که آزاد نیست. باهاش بودن دردسر داره! 
+هرچند شیرین. باید اینو میگفتی :/
-یه چیزی بهت بگم که؛ هیچ وقت درد شیرین نیست. حالا مال سر باشه یا جایی دیگه. امان انسان رو می‌بره. رُس آدم رو می‌کشه. این چیزای فانتزی فقط توی حرف و احساسات قشنگه. توی واقعیت آدم رو تباه می‌کنه، میدره.  بدتر وقتی که مال کسی باشه که تو بهش نظر داری، برات مهمه. هی وجدانت بهت تشر میزنه که "اون بخاطر تو توی مخمصه است، بخاطر تو ممکنه زندگی‌ش رو از دست بده، آبرو شو که از دست میده، حتما."  اونهم جایی مانند اینجا که هنوز مانند عصرحجر فکر میکنند.  اونم برای آدمای که کارشون هیچ گونه توجیحی نداره، زن شوهردار با چندتا بچه. 
+حالا تو  شیرین رو میگفتی، حداقل خاطرمون خوش می‌شد. لازم نیست به‌حرف ما فلسفه‌ی چیزی تغییر کنه. 
-همین شوخی‌های غیرواقعی احساسی آدم رو کم‌کم تغییر میده، بدون آنکه متوجه‌اش بشه، یهو می‌بینه درد به جگرش زخم انداخته. 
+اوه. چی‌ات شده، شما مردا اگه کسی سرش رو هم براش بده، آخر میشین همین. بی‌احساس و آماده رفتن. فقط اولش باهاتون شیرینه با درد و بی‌درد. 
-ما فقط بزرگ می‌شیم. گاهی خیلی زود بزرگ می‌شیم. شاید هم یه نقص باشه، ولی واقعیه، هست. 
+بخاطر همین می‌ترسین. آدم بزرگا خیلی می‌ترسن. ولی ما دوست داریم بچه بمونیم، پرشور و همیشه آماده دریافت عشق، محبت و پشتیبانی. می‌خواهم چشم‌مون رو ببندیم و از بلندترین صخره‌ها بپریم، دوست داریم کسی در یه متری زمین مارو از هوا بقاپه و بغل کنه. 
-همچین مردای هم هستن، نترس، بی‌کله و مثل کوه سخت. ولی خیلی کم هستن. استثناین، کم‌تر پیداشون میشه و سخت می‌شه وابسته‌شون کرد.  بقیه معمولیا، امثال ماها فقط می‌خواهیم کسب کنیم، به‌دست بیاریم و بعدش این احساس به ما دست بده که هنوز مردیم، هنوز برای جفت مون جذابیم و این نشان دهنده اینه که قدرت داریم، جاذبه داریم و قوی هستیم.  اما فقط دنبال این احساس رضایت هستیم، زود میریم. 
+و از درد که جفت لذت است گریزانید، میگین دوست‌دار حقیقت‌ین ولی در حقیقت دارین حقیقت رو دور میزنین، فقط بخش شیرین و بی‌دردسرش رو برمیدارین. 
-چون بخش بیرونی دردها همیشه برای ما بوده، این دردها هرچند سوز کمتری دارن ولی مثل برقن، خشک میکنن، می‌شکنن و سرآخر اگر مغلوب‌شان بشیم می‌میریم. بخاطر همین اکثرمون شدیم این، چون اینطوری فرگشت یافتیم. اونا اندکن و عاقبت طبیعت بی‌رحم از بین‌شون می‌بره، چون نمی‌تونن خودشون رو باهاش به‌خوبی وفق بدن، فقط تعدادی بخاطر سخت‌جانی‌شون از سوراخ سنبه‌ای رد شدن. 
اما شماها دردتون درونیه، فقط خودتون رو کم‌کم می‌خورین، سوز می‌کشین، در مقابل نیزه و تبر نیستین، باشاخ به‌جان هم نمی‌افتین، فقط همون لحظه که جفت‌تون و حیطه زندگی‌تون متاثر از دردهای کوچیک، بزرگ و خیلی بزرگ می‌شه یک رنج درونی، یه احساسی به طعم گز تب همیشه همراه‌تونه. شاید بخاطر همینه که می‌خواین جفت‌تون قوی باشه، می‌خواین هرگز شکست نخوره، می‌خواین اینقدر قوی باشه که شما بتونین روی دوشش دنیا رو بدون دلهر زیر پا بذارین. اما واقعا من از شماها درک درستی ندارم، چون هیچ وقت جای شما نبودم. 
+ کسانی از ما بودن که جای ده‌ها نفر از شماها می‌تونستن قوی باشن. 
-بله، اما ما داریم از قواعد حرف میزنیم نه استثناها. کودک باید مدرسه بره اما کودکانی بودن چندخونواده رو نون میدادن. اما کودک برای کار نیست، برای بازی کردن، حفاطت شدن، محبت دیدن و دریافت تعلیم و تربیت برای فردای خود است. ما نمی‌توانیم صرف اتفاقات برای یک نفر مجبور همچین قاعده‌ای بپیچیم. این ضعف سیستم ما مردان و زنان بوده که کودکی مجبور به همچین زندگی سختی شده، که مجبور بشه بچگی نکنه. 
همینطور اون زن قوی هم زنانگی نکرده، حالا درجای ارزش‌گذاری نمیگم‌. فقط میگم اون باید زنانگی میکرد، لطیف میبود همچون بدن یک عروس دریایی سفید، باید بوی گل یاس میداد، بوی خاک و عرق برای مرد است. زن قشنگیش به اینه که چنان لطیف باشه تا بهش دست بزنی جای دستت روش بمونه.  البته این یک اجبار نیست و هرکسی در انتخاب شیوه خاص زندگی کردنش مختار است. زنانی هستند می‌خواهن کار بکنن، پس انداز داشته باشن، در میدان‌های مبارزه بدنی روی پوز حریف برنن، درجبهه‌ها روی صف ارتش‌ها گلوله صربی شلیک کنن. زنانی هستن می‌خواهن به تنهایی دور دنیا رو بگردن. درمقابل مردانی هستن که دقیقا دوست دارن به روال غالب زنان لطیف باشن و مثل زن کسی باشه که براش محبت کنه و نوازشش کنه. ما داریم درباره قواعد حرف می‌زنیم، اگر قرار باشد تک تک آدم‌ها رو به‌صورت شخصی واکاوی کنیم خب اون میشه یک مقوله جداگانه. قبول داری که؟ 
+طبیعتا همینطوره. واقعا نمی‌دونم چرا اون مثال خاص رو زدم، اما بیشتر منظورم این بود که توی دنیا امروزه تعداد همچین زنانی رو به فزونی است، حالا علت اقتصادی داره بیشتر و یا بیوفایی خاص مردان. اطلاع موثق ندارم. 
-هردو می‌تونه باشه و البته بیوفایی مردان بابت تامین نکردن هزینه زندگی زن همون مقوله اقتصادی است، فقط کمی به شکل متفاوت و اجتماعی‌تر. حالا این در هرجامعه‌ای چه توسعه یافته و غیره میتونه باشه البته درجامعه توسعه یافته به علت آگاهی زن به حقوق قانونی‌ش و تعلیم آکادمیک او که می‌تواند سریعا و همانند یک مرد اورا ازلحاظ اقتصادی مستقل و بی‌نیاز کند. حتا می‌توانیم بگوییم که نه‌تنها در این جوامع فرقی درمیان مرد و زن دربازار کار نیست بلکه خیلی از زنان درصد بیشتری از مردان موفق‌تر هستند و جای هیچ گونه استثنایی هم باقی نمی‌ماند، بلکه یک روال عادی است.  اما امان از تراژدی جوامع عقب افتاده و رنجی که زن می‌برد. 
+ خب چه نتیجه‌ایی باید بگیریم العان! جامعه من و تو که شه‌ی عقب افتادگان است و خاصتا منطقه زندگی‌مان که نورعلی‌نور است :))) 
- منم میگم اینجا دردها شیرین نیستن! 
+پس باید بمیریم، هان! 
-خب توچرا نمی‌تونی از زندگی‌ات لذت ببری؟ 
+چون ‌شوهرم نمیذاره! 
-خب بهش درس بده، براش کتاب بخر، واقعیت‌ها رو بهش بگو. بگو که زندگی کجا می‌تونه بهتر بهمون خوش بگذره. 
+تو چرا اینارو میگی؟ العان داشتی جامعه لعنتی رو واکاوی میکردی خیر سرت، قبل‌ترش از بُعدهای زن و مرد می‌گفتی. خودت قبول داری که یه مرد دقت کن مرد، دم غروب خسته و کوفته از تیرهای پلیس مرزی ایران جسته و نصف درآمدش رو داده به این غول بیابونی‌های پاکستانی، موج‌ها استخوناش رو خرد کردن. بیاد درس زندگی یاد بگیره! اون همین چند قرون میاره تا بچه‌ها از گرسنگی نمیرن. انسان فقط موقعی در پی یک مسئله خاص است که لنگ عام‌هاش نباشه. مگر همون استثناهای بی‌قاعده! 
-خب تنها راهش است دیگه. واقعیتش من که عددی نیستم. هیچی نیستم. کاری هم اصولا از دستم برنمیاد. اگر بخواهم هم درجا میزنم. 
+خب چرا اینجایی؟ 
-نمی‌تونم بگم، اصرار نکن. میدونم که بهم اتهام خاصی نمیزنی. 
+ازکجا میدونی،نباید که فقط یه اتهام باشه. هزار اتهام است. تازه مگه من فقط به درد یه کار می‌خورم که فقط اتهامت خاص باشه! لعنت. 
-وقتی می‌پرسی می‌خوام به یه نکته برسونمت. همونی که جوابت است. ولی واقعیتش شما زنان فقط می‌خواهین یه چیز بشنوین. غیر این باشه شاید قبول کنین، شاید ازجواب و واقعیت بدتون نیاد. اما اگه اون جواب رو بشنوین یه چیزی درونتون میشکنه! مگه نه؟ 
+حالا تو اون جوابت رو بده، به بقیه هم میرسیم. 
-واقعا العان زدی فضا رو خراب کردی، باید بذاریم برای یه وقت دیگه.. 
-ببین می‌خوام یه چیزی ازت راست حسینی بپرسم. بگو ببینم از من خوشت میاد؟ 
+ خوشم میاد. 
-ازچی‌ام!؟ چطور؟ میتونی قشنگ‌تر توضیح بدی؟ 
+از خیلی چیزا.. اینکه دراین شوره‌زار مانند یک نهال جوانه زدی، تونستی درس بخونی، تونستی مطالعه کنی و اینکه مستعدی درخشانی. من کمتر دیپلمی رو دیدم اینطور و با این شرایط دامنه علم عمومی‌اش وسیع باشه، یه سنجش و گیرایی و منطقی قدرتمند داشته باشه! 
-همین؟  خدای من، من واقعا نه اینکه بخوام شکسته نفسی بکنم ولی پهنه علم و دانش خیلی وسیع است، امثال ما اصلا در الفش موندیم و خجالت می‌کشیم کسی اینطور راجع به شخصی مثل من به شخصه داد سخن سر بده! تازه العان همه دارن میرن دانشگاه. دیپلم!  خب البته قبول دارم اینجا، جایی که من هستم بخش اعظم زنان تا پنج بیشتر رو نمی‌تونن ادامه بدن و کسی هم عموما مطالعه‌ای نداره، البته بجز برخی رمان‌های زرد که همینطور هرجا ریخته!  و این جوابی نبود که من می‌خواستم، هرچند قبول دارم و خوشم اومد که هرچی نظرت بود رو گفتی و مانند بقیه برای بدست آوردن یه شب لعنتی متوسل به دروغ نشدی هرچند اوایل اینا را صرفا نمی‌گفتی.. 
+ببین، من حرفای که اول زدم رو قبول دارم و العان هم می‌خواستم بهت بگم که خودت پریدی وسط حرف زدنم. اینایی که میگم برای یک شب و این مسایل معمول نیست. هرچند من هم واقعا دوست دارم و خوشم میاد که یک شب بغلم یه خانم زیبا و فهیم بخوابه. طبیعتا دوست دارم و مثل تمامی مردان که غریزه جنسی دارند برایش برنامه هم دارم و نه تنها انکار نمی‌کنم، بلکه آن را بنا به غریزه انسانی‌ام حق طبیعی خودم میدانم. اما همیشه در طول زندگی نکبتی‌ام ملاحظات خیلی از مسایل رو داشتم و هنوز هم دارم و شخصی به شدت محافظه‌کار هستم. حالا این میخواد به‌صورت کلی ارزش قلمداد بشه یا خیر ولی واقعیت است. تازه نمی‌شه که به یه خانم گفت زشت و معمولی. هرچند غریبه. هرچند کسی که حتا چنددقیقه نیست ملاقاتش کردی. این خارج از عرف و ادبه. به‌نظرم تمامی زنان لطافت و زیبایی خاص خود را دارند. 
من هنوز هم به شدت معتقدم که تو جدا از تعارف و ادب واقعا زیبایی، گونه‌های سرخت، چشمای سیاهت، موهای بلندت و اینکه هم قدت خوبه و هم بدنت رو فرم است و عالیه! اینکه مثل غالب زنان همیشه فکر تغذیه‌ات بودی، ویتامین مصرف می‌کردی و بدنت همیشه درخشش خاصی داره و همیشه عاشق بوی تنت بودم. اینان هست و بهش‌ون به‌شدت معتقدم، چون واقعیت محض هستند. اما واقعا تو فارغ از اینا خودت، شخصیتت و فهمت عالی است. تو یه الگو هستی برای تمام فامیل و حتا بخش خاص محل زندگی‌ات. 
اینه که تو از زندگی‌ات راضی نیستی بازهم برمیگرده به آگاهیت از زندگی خوب، از خونواده واقعی، از رابطه واقعی و استاندارد بین زن و مرد. اینکه تو نمی‌تونی اونطور که دلت می‌خواد زندگی کنی بخاطر این است که از لحاظ کاری و اقتصادی وابسته هستی و مستقل نیستی. بخاطر همین همیشه در بین صحبتات یه زنی است که اندازه ده مرد میتونه کار کنه و پول دربیاره. 
اگه بزنی بری به یه شهر بزرگ اونجا پر است از دخترای تحصیل کرده که باوجود سواد و تخصص‌شان مجبورن یا در کارخانه‌های صنعتی کار کنن یا بشینن خونه شوهر داری کنن. تازه خیلی‌ها لنگ همین شوهر لعنتی هم هستن. خب طبیعتا همون شهر پراست از دخترای دکتر، مهندس، وکیل، نماینده مجلس، کارمند دولت و شرکت‌های خصوصی. انکار که نمیشه کرد. اما اشخاص که روستا بررگ شدن، علاوه بر اون آگاهی و سوادی که کسب می‌کنن، روحیه و اون جوهرخاص یک شهرنشین روندارن... 

*** تا اینجای حرفاشون زن دیگه بلند می‌شود، خسته است، میدونه که مرد هرچی بهش گفت تلخ یا شیرین نظر واقعی‌ش بود. میدونست این پسره هرگز بهش دروغ نمی‌گه. 
دوست داره پسره دروغ بگه، خایه‌مال باشه، فقط مثل مگس دور شیرینی بچرخه؛  میدونی اینطور می‌شه ازش خلاص شد، دیگه بهش فکر نکرد. 



  
  • علی اعجاز بلوچ

یک کالکشن جدید در نظر دارم!

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ

یه مطلب است طولانیه، نه اینکه خیلی طولانی باشه، اما خب یه خرده برای خواننده مطلب وبلاگی ممکن است طولانی باشد. 

البته من براش یه‌خرده زحمت کشیدم، دراصل برای یه مسئله‌‌ای دیگه می‌خواستم بنویسم‌ش اما بعلت کم‌حوصلگی، نداشتن ذوق کافی و این مسایل نصفه‌راه سعی کردم تمام‌ش کنم. العان می‌گم چرا در وبلاگ انتشارش ندم، خیلی هم خوب. 

در‌کل ماجرا از این قراره که «دیالوگ‌های دونفره» مثل مطلب سیب و چاقو که پیش‌تر نوشتم رو خودم دوست دارم بیشتر بنویسم. بیشتر یه علاقه شخصی است تا مثلا یه چیز دیگه.  العان من یه دیالوگ دیگه دارم که ممکن است برای برخی خوش‌آیند نباشه همین است که تردید داشتم که واقعا نشرش بدم یا نه؟ خب نتیجه گرفتم انتشارش بدم. اگه دیدم کسی مثلا ناراحت شد  «کدگذاری» می‌کنم خاصتا برای دوستان. اما اینطور نمیشه. 

این دیالوگ یا همان گفتگویی است بین دو دوست مرد و زن که یکی‌شان متاهل است، از این حیث گفتگوی این دونفر همیشه متاثر از یک رنج عمیق است؛ چرا که به‌علت سختی شرایط جامعه، فرار از شرایط موجود انگار یک مسئله عمیق است که آیا ضدارزش محسوب می‌شود؟ آیا ارزش را باتوجه به‌شرایط می‌توان تغییر داد. این کشمکش درونی است درباره‌شان صحبت نمی‌شود، اما زمینه نامحسوس مکالمه است! 

سر آخر شما با خود فکر کنین که اخلاقیات در چنین شرایطی چه می‌گویند؟! 

متن گفتگو ساده است. هیچ‌کس قهرمان نیست، تمامی شرایط درنظر گرفته شده‌اند. 

گفتگو برای کسانی که در روستاهای مرکز و یا جنوب منطقه بلوچستان زندگی کرده باشند بیشتر قابل لمس خواهد بود. 

*مهم‌تر اینکه توجه بشود؛ گفتگو توسط بنده خلق شده و بنده هیچ‌گونه سواد تخصصی اجتماعی، جامعه‌شناسی و ادبی ندارم، تمامی نواقص باید با توجه به این اصل درنظر گرفته شوند. 
مجموعه دیالوگ‌های در دفترچه یادداشت‌م را بازبینی و در آینده سعی می‌کنم کم‌کم انتشار بدم. 
  • علی اعجاز بلوچ

چراغ‌ هـــا

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

لامپ‌های وبلاگ‌ رو روشن می‌کنم، قالی‌های جمع‌شده رو می‌اندازم، چندتا از مُشک‌ها و عودهای مخصوص معبدِهندو‌ها رو آتیش میزنم ، پنجره‌هایش رو باز می‌کنم تا صدای دریای وحشی همراه با نسیم خیس دریا نرم نرم بیاد داخل. در چوبی وبلاگ رو باز می‌کنم و میرم حیاط‌ش روی خاک‌های خیس از نم دریا پا میزارم و بوی خاک و صبح را تا اعماقم فرو می‌برم. 
میروم صندوق نامه‌ها، شماره‌ها و پیام‌های افتاده روی تلفن وبلاگ رو چک می‌کنم، هیشکی هیچی نذاشته، فقط گاه‌گداری چند نفر می‌اومدن و مطالب قدیمی رو اندکی می‌خوندن و می‌رفتن. دیگه مثل سابق نمی‌دونم کی‌ها ثابت می‌آیند و کی‌ها دیگه وبلاگم رو فراموش کردن.  
دیگه نمی‌دونم این سیستم مال کدام گوشی و  کامپیوتر است و کی با کدوم آی‌پی میاد. انگار برایم مهم نیست، نه اینکه بازدید وبلاگ اهمیت نداشته باشه! 
اما اینکه ثابت چه‌کسی میاد دیگه اگه بخوام هم برایم از اولویت افتاده، همانطور هم من از اولویت‌های آن‌ها افتادم. این سیر طبیعی جهان است، آدم‌هاست. اینکه گذشت ثانیه‌ها و خاک سردی می‌آره. اگه اینطور نمی‌بود نسل آدم‌ها وَر می‌افتاد. 

باید اعتراف کنم که نسل ما دیگه داره پیر می‌شه و کم‌کم سر و کله‌ای سی‌سالگی از پشت درخت‌های خاردار وحشی بغل خانه‌هایمان پیداست که دارد لبخند می‌زند و دست تکان می‌دهد!  و می‌آید که فردا و پس فردا ما رو بغل کنه وصورت‌هایمان رو برای خوش‌آمد گویی ببوسه، هرچند او اومده!  اما واقعا ما رفتیم به دهک سیِ زندگی‌مان. 

خب این گذر کاری می‌کنه که آدم عاقل‌تر و واقع‌بین‌تر (خیلی) بشه. اینطوره که از شور و شر جوانی به‌کل فرو افتادیم، غالب چیزا برامون از اون جذابیت افتاده. توی فکرمان چیز خاصی نیست و دنیا برامون یک سیر طبیعی است که می‌رود و ما باید در مسیرش کار کنیم، زن بگیریم، بچه‌دار بشیم، پیر بشیم و آخر سرمون رو بذاریم و بمیریم. 
اون رویاها و تفکرات خاص نوجوانی و اوایل جوانیِ همه‌ی جوان‌ها که دنیا رو بگردیم و فلان کارِ خاص رو انجام بدیم و شبیه به فلان شخصیت بزرگ ادبی، فلسفی، بازیکن، نقاش، هنرپیشه، خواننده و غیره بشیم!   یا عاشقانه‌ترین زندگی، نامزدی، ازدواج با زیباترین آدم رو داشته باشیم.. 
چنین رویاهای فانتزی که همه میدانیم و داشته‌ایم! 

طبیعتا العان انگار مضحک هستند (نه اینکه رویاهای بدی باشن - فقط عملا ممکن نیستند - با زندگی واقعی لعنتی وفق پذیر نیستن.) فقط العان داریم بهشون می‌خندیم که چگونه چنین فکرهایی به ذهن‌مون خطور کرده! یعنی اون موقع واقعیت‌های کمرشکن زندگی - برای همه انسان‌ها - رو اساسا نمی‌شناختیم. 
العان فکر می‌کنم همین وبلاگ رو بتونم ماهی یه‌بار به‌روز کنم، به پیام‌های دوستان جواب بدم. برای دوستانم در شبکه گوگل پلاس حداقل هفته‌ای یه بار یه عکس از سواحل دریا بذارم، دارم روال رو طبیعی طی می‌کنم. خوبه بنظرم. 

مطالعه کتاب و مقاله، فکر کردن به زندگی آینده‌ام با نامزدِ به قول خودش ساده‌ام و نوشتن برای او (از این نوشته‌هایم خبر نداره، می‌خوام دفتر رو تکمیل کنم بهش بدم! حالا قبل عقد باشه یا بعدش) قدم زدن شبانه با خودم،  حداقل یکی از دوستان‌م رو در طول روز و هفته ملاقات کردن. اینا شاید برجسته‌ترین روزمریاتم باشه که بیشترین تکرار رو دارن. 

جهان‌سومی‌ها و ما جهان‌سومِ جهان سومی‌ها از وقتی که به‌دنیا میآن با مشکلات عاطفی عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنن تا لحظه آخر با انواع‌ش می‌مانند؛ به‌خاصه این مسئله باعث می‌شود که ما هرچقدر هم بزرگ - سی ساله و چهل‌ساله - بشویم. بازهم نمی‌توانیم اون متانت، صبر، شکیبایی، ذهن آرام و زیبا رو داشته باشیم. هرچند مهربان باشیم و سرشار از احساس. هرچند کنارمان پر از بوی دریا و دیگر شیرینی‌ها و شادی‌های کوچک باشد. 

العان چراغ‌های سبز، زرد و آبیِ خانه وبلاگم رو روشن کردم. بعدش نوبت چراغ دلِ، کلیدش هم وقتی به او فکر می‌کنم اینبار اما بدون فانتری، فقط او است که واقعی‌ست، بی‌نهایت زیباست، چشم‌هاش رو می‌بنده و بغل دستم راه می‌افته هیچ نمی‌گه و قدم‌هاش چنان استواره که انگار چهل‌وشش‌تا چشم‌باز داره. 

*فکر کنم دیگر سخت است نوشته‌ای احساسی رو بدون ذکر خودآگاه و ناخودآگاه‌ش به‌آخر ببرم. 

                        ~«الله‌کریم»~

  • علی اعجاز بلوچ

نامه‌‌ها

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

مجموعه نوشتارهایی با عنوان  «نامه‌ها» را متاسفانه مجبور می‌شوم کد گذاری کنم تا صرفا شخص موردنظر  آنها را بخواند.  یک نوع دیدگاه‌های خصوصی هستند راجع به خودم و بعضی روابط منحصر به خودم و شخصی دیگر! 

  • علی اعجاز بلوچ

نامه‌ شماره 1 (نامه‌های خصوصی با متون خصوصی)

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • علی اعجاز بلوچ

جهان از دریچه‌ی عدسی چشم من

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ
                    جهــان‌ام دو چشم بزرگ سیاه      
                   جهــان‌ام دو لبِ همیشه خنده رو
        جهـــان‌ام پنج میلیارد سال نیست که وجود یافته
                 جهــانِ من هیجـده سال بیشتر ندارد



جهان من


  • علی اعجاز بلوچ

مـار بی‌خط و خال

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ

یه جوک قدیمی بود که‌،  یه روز یه ماری رو می‌بینن که پکر و پریشون است،  - و این وسط قیافش یه حالتِ مخصوصی هم داره -  ازش می‌پرسن:

- چته قربون؟ 

اون بنده خدا ماره هم می‌گه:

+ واقعیتش عاشقِ یه دختره بودم!  

خب ملت هم میگن این‌که خوبه، عشق و عاشقی در کل برای تنوع خوبه که! 

مار بیچاره هم با همون قیافه مخصوصش ادامه می‌ده :

+ تا اینجاش که خوب بود، اما آخرش فهمیدم شلنگ بوده. 

***
حالای جدای خنده‌دار بودن یا نبودن این جوک (البته در زمان خودش خیلی هم بامزه بود،تعریفش که می‌کردیم ملت از خنده راهیِ سی‌سی‌یو می‌شدن. ) این قضیه‌ی یه بنده‌خدای هم است، حالا هرکی می‌تونه باشه، نگارنده بیچاره هم احتمال‌ش است. 
اون بنده خدا مدتی هی قربون صدقه یه دختر می‌رفت و دیگه حسابی بهش عادت کرده بود و این حرفا! خب این میون طبیعتا قهر و آشتی بود. اما پسره درکل به نوعی دختره از اشخاص ماندگار ذهن‌ش بود و گاهی می‌خواست برنامه کاری بریزه و به نوعی کاری کنه که خونواده رو برداره بره دختر رو از صاحابشون بخواد. 
تا اینکه مدتها می‌گذره، حالا این رابطه و قربون صدقه رفتن در ادامه و طول و عرض و قدمت و این‌چیزاش رو کاری نداریم! و یه روز پسره مثل اون مار بیچاره همون قیافه مخصوص رو فقط داشت،  یعنی نمی‌دونم چرا زیاد پریشون نبود انگار  - فقط پکر چرا بود، البته بنده به قیافه‌اش زیاد زل نزدم☺. 
گفتند چته؟! 
خب حتما حدس زدید چیش بوده دیگه!   مال این بیچاره هم شلنگ از آب دراومده. 

***

حالا نتیجه گیری اخلاقی داستان. 

دوستان عزیز، خانم‌ها و آقایان محترم! 
نمی‌خواهم در قرن 21 به شما توصیه محدودیت بکنم در حالیکه جهان به سمت دهکده شدن می‌رود و همین روزاست که ما با موجودات فضایی از دیگر کهکشان‌ها نیز رابطه پیدا بکنیم و چه بسا که به خواستگاری‌شون بریم به خواستگاری‌مون بیان! 
ولی عجالتا از حال اون مار و دوست‌مون یه خرده درس بگیرین، همین دختر پسرهای همسایه چشونه مگه، همشهری‌ها، فامیل‌هاتون؟!  مثل بنده برین یه روستایی ساده و خنده‌رو پیدا کنین، تا بهش میگی چی برات بگیرم اومدم روستا‌تون؟ یه ساعت می‌خنده فقط، بعدش من اعصابم خراب می‌شه قطع می‌کنم دست خالی میرم و به همه میگم خودش هیچی نگفت، خودش فقط می‌خندید.  مادر  و خاله‌هاش و باقی فامیل‌شون میگن میدونیم عزیزم، تو که خوبی دست و دل‌بازی تقصیر خودشه.  
خب داشتم قضیه شلنگ رو می‌گفتم که، ببینید؛ 
این همه پسر خوشتیپ، دختر خوشگل بین در و همسایه و فامیل و طایفه. میایین اینجا برای رابطه،   این فضای مجازی واسه هیچکسی جا نمی‌شه، اینجا شلنگ بازاری‌ست آشفته.   اصلا خدای نکرده شما دختر عزیز خواهر محترم من، برادر عزیز آقا پسر جان؛ اومدین اینجا با یکی روی‌هم ریختین و سر آخر یه جوری فهمیدین دوجنسه است.  چه خاکی تو سر خودتون میریزین؟!  

اینجا احتمال عاشق شدن با شیلنگ است، حتا برای شما دوست عزیز! 

*دوستان لطفا برای بحث در مورد اصالت شخصیت‌های داخل متن.  پیام خصوصی ارسال نکنن، چون من خودم این داستان رو ساختم. متشکرم، آه.  
  • علی اعجاز بلوچ

چشمِ من قلبِ تو

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ب.ظ

     «تو بانوی غم‌های عمیقی  با چشمانت می‌شود عزاداری کرد. »  


فقط یه‌چیزی بود که دوست داشتی یه شب‌نشینی اون یه گوشه‌‌اش باشه، چایی‌اش رو که می‌خوری  بگی "این چای سیلانی‌ها واقعا طعم خوبی دارن، خیلی‌ها رو دیدم اصلا از خوردن‌شون دست نمی‌کشن، البته اگه کسی خوب بلد باشه که... ".
اونجا یه‌جور حس خوب داری. انگار وجودش منبع یک انرژی خالص است که انسان رو در لحظه‌ سرحال می‌کنه، یک نوع عاطفه و احساس جالب رو در آدم تزریق میکنه.
آدم فقط خوشحاله، سرحاله، باقی دنیا رو در اون لحظه فراموش می‌کنه.

اما؛
باوجودی که می‌دونی همه احساسات قشنگت بخاطر اونه. اما باخودت فکر می‌کنی که درکل بخاطر یک مسئله دیگه است که مدام اونجایی. این دروغ رو خیلی‌ها بخاطر یک غرور نابجا به‌خود می‌گویند که مطمئنن بخاطر نداشتن اعتماد بنفس زیاد است.

فارغ از همه چیز و همه حرف و حدیث‌ها؛ چقدر اون دخترها جالب‌اند، فرشته‌ان انگار این انسان‌ها. ساده هستند، در کل خودرا نمی‌گیرند. 
واقعا می‌دونن که وجودشون سرشار از جاذبه است، چون از بازخورد حالات کلی دور و برشان متوجه قضایا هستند.
نه اهل افاده هستند، نه اهل حاشیه‌ای خاص دیگه، چرا که فهمیدن صرفِ وجودشون، لبخندشون، اون کرک‌های طلایی صورت‌شون زیر نورخورشید خیلی‌ها رو می‌کَشه به یک نقطه که اونه. دیگه نیازی نمی‌بینه کار خاص دیگه بکنه.
 
من چون جای اونا نبودم نمی‌تونم احساس‌شون رو وقتی که در لحظه‌ایی که؛ یه پسره وقتی می‌بیند‌شان سرخ می‌شه، موقع انجام کاری دست و پاش رو گم می‌کنه، یا سعی می‌کنه یه‌چیزی رو به رخ بکشه و...  بفهمم.  اینکه اونجا چه احساسی دارن. اما تا حد زیادی می‌دونم که قلب‌شون بزرگه و به همه احترام میزارن.


  • علی اعجاز بلوچ

قسم به لحظه‌ایی که طبیعت اولین نهال خشخاش را از خاک، نور، باد و انرژی شکل داد. 

قسم به ساقه‌ی نازک خشخاش که شکل ابتدایی افیون را از خود عبور داد و به گُل‌گیاه‌ خشخاش رساند. 

قسم به خشخاش، قسم به قرمزی و حس چشمهای یک انسان هنگام هضم شدن شیره‌ی خشخاش در خونش. 

قسم به نعشگی، قسم به این حس ناب طبعیت بشر. 

قسم به لحظه‌ی صبح علی‌طلوع و انسانی که می‌داند شیره‌‌ی خشخاش در کابین میزش است، قسم به چایی و بسکویت شیرین بعد از فشارخون ناشی از قدرت فوق‌طبیعت خشخاش. 

قسم به قلمی که در دست یک شاعر، در حین نعشگی‌ست. 

قسم به نثری که نویسنده‌ی در نیمه شب هنگام نعشگی می نویسد. 

قسم به دنیا

قسم به سیاره زمین 

قسم به انسان

و 

قسم به بوی عطر تن «تو»! 

  • علی اعجاز بلوچ

یک سیاره به‌نام تو

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ب.ظ

گنجشک در سیاره خانم ناتالی روسی گیتار می‌زند، خانم می‌خواند، در سیاره‌شان بجز آن‌دو کسی نبود، من در فکر سفر به آنجا هستم. کسی می‌آید؟ 

می‌توانیم آنجا خانه‌ای بسازیم، خانم ناتالی روسی و گنجشک همسایه‌های خوبی هستن. ناتالی مهربون است، او جنگ جهانی دوم در پترزبورگ بودن، العان در اون سیاره هستن.

یک تاکسی سفینه‌ایی داریم گاهی می‌آییم سیاره زمین، میاییم تا آهنگ‌های تازه و ملودی‌های غمگین باخود ببریم. زندگی در یک سیاره دور و خلوت خوب است. تازه یک گنجشک و یک نی و یک‌کتاب نت موسیقی نیز باهم برمیداریم، من و گنجشک ساز می‌زنیم تو می‌خوانی. شب‌های خلوتِ سیاره نیز آهنگ گوش می‌کنیم. 

واقعا قصد دارم سیاره را به‌نام تو بزنم، عصرها برایت شعر بگویم، برایت شعر بخوانم، برای توِ مسافر، توِ تنها، توی که فکر کنم ازاین‌جا دلگیری، توِ ناشناس.  تویی که العان تصمیم می‌گیریی با من می‌آیی! بیا لطفا. 

  • علی اعجاز بلوچ